محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
166
مناقب مرتضوى ( فارسي )
منقبت : در دستور الحقايق و گنج الاسرار مسطور است كه : « امير المؤمنين ملقّب به لقب اسد اللّه الغالب از آن زمان شد كه چون سيّد كاينات به معراج رفت ، در بارگاه كبريا شيرى ديد با زنجيرهاى نور بسته . هربار مىخواست پيشتر شود ، آن شير حمله مىكرد . از جبرئيل پرسيد : يا اخى ، اين چه مىخواهد ؟ گفت : يا رسول اللّه ، تفحّص كن مگر از متاع دنيوى چيزى زايده با تو 9362224 خ 0 31 خ هست . چون نظر كرد ، انگشترى در دست حق پرستش بود . برآورده جانب شير افكند . چون از معراج آمد ، امير المؤمنين مبارك باد عرض نموده انگشترى در پيش سرور نهاد . آن سرور فرمود : جزاك اللّه فى الدّارين خيرا يا اسد اللّه الغالب . » بيت : علىّ مرتضى گر نيست شير ، حضرت يزدان * شب معراج چون خاتم گرفت از دست آن سرور ؟ منقبت : در صحيح بخارى و مسلم و صواعق و روضة الاحباب و روضة الشّهداء و معارج النّبوّة مسطور است كه : در غزوهء ذو العشيره چون سيّد كاينات صلح و معاهده نموده ، به مدينهء عنبر سكينه بازگشت ، در اين سفر ظفر اثر امير المؤمنين حيدر را به كنيت ابو تراب مكنّى گردانيد . عمّار ياسر گويد : در غزوهء مذكوره من و امير در پاى درخت خرمايى به خواب رفته گردآلوده شده بوديم كه آن سرور - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بر بالين ما آمده به امير گفت : قم يا ابا تراب . و فرمود : يا اخى ، تو را خبر دهم از بدبختترين مردمان ؟ گفت : آرى . [ فرمود ] 0462224 خ 0 32 خ دو كساند : يكى آنكه ناقهء صالح را غفر كرد و ديگر آنكه محاسن تو را به خون تو رنگ كند . اين مىگفت و دست حقپرست خود بر سر و روى امير المؤمنين مىكشيد . » و ملّا عبد الرّحمن جامى در شواهد النّبوّة مىآرد كه : « روزى سيّد كاينات به خانهء سيدة النّساء - عليها التّحية و الثّناء - درآمده پرسيد : اى فاطمه ، پسر عمّ من كجاست ؟ گفت : ميان من و او گفتگويى شد ، بنابراين در خانه قيلوله نكرد . آن سرور بيرون شتافته امير را تجسّس نمود . يكى گفت : فلان جا به خواب رفته است . سيّد المرسلين آنجا رفته ديد كه ردا از دوشش افتاده و خاكآلوده گشته . خاك را به دست پاك خود دور كرده مىفرمود : قم يا ابا تراب . گويند از آن روز امير را هيچ نامى و كنيتى از ابو تراب خوشتر نيامدى . »